تلاش برای مدرنیزاسیون جامعه شکلی خیلی سطحی پیدا کرد و در حد تقلید از شیوه لباس پوشیدن غربی ها و تقلید کورکورانه از انها تقلیل پیدا کرد.
در دوره پهلوی اود رصاشاه که به خیال خود می خواست جامعه سنتی و منحط ایران بجا مانده از دوران منحوس قاجار را مدرن کند در راستای تغییرات اساسی در جامعه ایرانی باید صورت می گرفت که نگرفت
مدرنیسم به تغییرات لباس و پوشاک تقلیل پیدا کرد
این کار دو عیب بزرگ داشت
اولا در ان برهه این تغییر زود بود
دوما نباید با زور صورت می گرفت
آنهم در جامعه ای که مردمش اغلب بیسواد و متعصب هستند و علاقه مند به همان 1'>کلاه 1!!
مجموعه کتب و نشریات زمان رضاشاه موجود است پیشرفت فرهنگی صورت نگرفته
ارزشهایی چون سکولاریسم، ناسیونالیسم و اتاتیسم موردتوجه ویژه این حکومت بود.
اما شتابزده و غلط اجرا می شدند
مثلا تغییرات در لباس و پوشاک مورد توجه دولت قرار گرفت. ابتدا کارمندان دولت موظف شدند که از کلاه پهلوی (لبهدار) و لباس یکسان استفاده کنند.
و در مدارس نیز دانش آموزان، وادار شدند کلاه پهلوی به سر بگذارند و لباس مخصوصی به رنگ خاکی که شامل یک نیمتنه و شلوار بود بپوشند.
مردم حاضر نبودند لباس آبا و اجدادشان را کنار بگذارند و لباس جدید بپوشند همین الان هم عربها و بلوچ ها و کردها و بختیاری ها همچنان لباس های محلی خودشان را دارند و خیلی ها حاضر نیستند از این لباسهایی که بدرد همان جامعه سنتی می خورد دربردارند!
باری
رضاشاه لباسهای سنتی و ایلاتی و همچنین کلاههایی مانند فینه را که در زمان قاجار معمول بود غیرقانونی اعلام کرد! یعنی در واقع برای یک تحول فرهنگی به زور متوسل شد!
در اواسط مرداد ۱۳۰۶، دولت تصمیم میگیرد کلاه پهلوی را که مشابه کلاه کپی فرانسه بود، جایگزین کلاه نمدی کند.
ملایان که با تمام مظاهر تمدن غرب مخالفند طبق معمول ساز مخالف زدند.
بهانه مخالفت با کلاه پهلوی بیشتر بخاطر لبه اش بود که گویا مانع تماس پیشانی با خاک هنگام سجده میشود!( لابد با کلاه نماز می خواندند!!)
جدا از قوه زور که بکار گرفته شده بود رضاشاه بیسواد نمی دانست این تغییرات در جامعهای صورت میگرفت که تا پیشازاین سر برهنگی نشانه جنون و بیتربیتی محسوب میشد!!
و پوشش سر معرّف پیوندهای شغلی و سنتی بود و اکنون کلاه پهلوی یکباره می خواست این ارتباط را به هم بزند.
ازاینرو رضاشاه برای پیاده کردن برنامه فرهنگی مدرنیستهای غرب اقدام به اروپایی کردن لباس ایرانیان کرد تا بخیال خودش جامعه منحط ایرانی را یک شبه مدرن کند.
اینگونه بود که در آبانماه ۱۳۰۷ شعارهایی در روزنامهها با این مضمون منتشر شد:
«کسانی که برای متحدالشکل شدن لباس تلاش نمیکنند نمیتوانند ادعای میهنپرستی کنند»!!
تلخی و تاسف تاریخی آن در این بود که رضاشاه که دانشی نداشت میهنپرستی را در همشکل شدن لباسها، آن هم به شکل غربیاش میدانست!
سرانجام در دی همان سال نخستین مقررات لباس پوشیدن به تصویب مجلس هفتم رسید و بهصورت قانون درآمد که بخشهایی از متن نهایی آن به شرح زیر بود:
ماده اول ـ
کلیه اتباع ایران که برحسب مشاغل دولتی دارای لباس مخصوصی نیستند
در داخلِ مملکت مکلف هستند با لباس متحدالشکل ــ کلاه پهلوی و نیمتنه بافتهشده
در ایران ــ ملبس شوند.
ماده سوم ـ متخلفین از این قانون درصورتیکه شهرنشین باشند به جریمه نقدی از یک تا پنج تومان و یا از یک تا هفت روز و درصورتیکه شهرنشین نباشند به حکم محکمه حبس خواهند شد.
( جالب است مقایسه کنید با جریمه های بدحجابی که این روزها وضع شده ) ولی این بار برای حجاب اجباری!
در نتیجه این قانون، تمام مردان ایرانی، بهاستثنای روحانیونی که نام آنها در دفاتر حکومتی ثبت شده بود باید از کتوشلوارهای غربی و کلاه پهلوی استفاده میکردند
همچنین مردان به تراشیدن ریش ترغیب شدند و در صورت پافشاری بر نگهداشتن سبیل، باید آنها را برخلاف سبیلهای از بناگوش در رفتهر ناصرالدینشاه یا لوتیها اصلاح میکردند( خداییش این یکی قانون خوبی بوده از بس این سبیلها زشت و تهوع انگیز بودند)
پس از تصویب این قانون و ابلاغ آن، مأموران دولتی بهخصوص مأموران شهربانیها در تمام کشور، بر فشار خود بر مردم افزودند؛
بهطوریکه برخی از مردم جرئت نمیکردند بر سر کسبوکار خود حاضر شوند.
زنده یاد پدرم تعریف می کرد که مادرش ( یعنی مادربزرگ من ) از ترس ماموران رضا شاه جرات نمیکیرد به حمام عمومی برود تا بالاخره با کمک پدر بزدگ کلاهی برایش تهیه می کنند!
)چیزیکه دقیقا امروز دقیقا عکسش را می بینیم ) و هر دوی این روشها غلط و محکوم به شکست و مخالف حقوق شهروندی هستند.
باری
رضاشاه معتقد بود که ایرانیها باید خود را با خارجیها یکسان بدانند،
در پیشرفت و ترقی تشویق و تأیید شوند؛ همچنین باید ایرانیها بدانند که میان آنها و خارجیها تفاوتی از لحاظ روح و جسم و استعداد جز همین کلاه در میان نیست و باید این تفاوت را بردارند و تلاش کنند تا خود را به آنها برسانند.7
تقلید در مسیرِ صورتگرایی
فرایند تغییرات در حوزه پوشاک نشان میدهد که رضاشاه به تقلید میاندیشید تا تأمل در باطن مدرنیته؛ چرا که پس از سفر او به ترکیه و تحت تأثیر مشاهدات در آنکارا، تغییر لباس و کشف حجاب در سال 1314 اجباری شد.8 این حوادث در خردادماه 1314 رخ میداد. شاه از ترکیه به دولتِ خود تلگراف کرد که رعیتها برای آنکه در آفتاب تند کار میکنند کلاه تماملبه (1) بر سر بگذارند و بدیهی است که این مقدمهای بود که کلاه لبهدار پهلوی که با کراهت بر سر مردم گذارده شده به کلاه تمام لبه مبدل گردد. البته شاه بیش از آنکه دغدغه مردم خود را داشته باشد، دغدغه اقتباس از غرب داشت. در بازگشت رضاشاه به ایران این کار جاری شد و خواهوناخواه همه کلاه تماملبه به سر گرفتند تا مگر عوض شدنِ کلاه رفتهرفته سرها و دماغها و اندیشهها را عوض نماید.
با این حال تغییر دادن عمامهها و کلاههای بیلبه به کلاه پهلوی مخصوصا در ولایات و بهخصوص در شهرهایی که بیشتر مذهبی هستند مانند مشهد و قم بسیار مشکل بود، اما با قوه نظامی این کار جاری شد. تبدیل کلاه پهلوی به کلاه تماملبه، یعنی کلاه فرنگیان، به گفته ایرانیان اگر در تهران تا حدودی قابل اجرا بود در ولایت مخصوصا در ولایتهای مذهبی آسان نبود. به این دلیل در مشهد برای کلاهفرنگی به سر نگرفتن ایستادگی شد و کار به تحصن در صحن و حرم کشید. مردم با نظامیان و نظمیه طرف شدند و بالاخره کار به زدوخورد و کشته شدن در مسیر مقاومت رسید.9
نگاه خطی به مدرنیزاسیون
برای روشن شدن بیشتر هدف تغییرات در حوزه پوشاک در دوره پهلوی اول باید به یادداشتها و نوشتههای دکتر علیاکبر سیاسی، که مدتها وزیر معارف و رئیس دانشگاه تهران در آن دوره بود و در حیات فرهنگی ایران نقش مهمی ایفا کرد، اشاره داشت.
سیاسی پایاننامه خود را در سال ۱۳۱۰ با عنوان درباره «ایران و غرب» به دانشگاه پاریس ارائه کرد؛ پایاننامهای که پیوند بین ملتسازی و مقررات لباس پوشیدن را جمعبندی میکرد. او فصلی تحت عنوان «رهاسازی و یکپارچهسازی احساسات ملی» را با سرزنش روحانیت آغاز میکند
سیاسی پایاننامه خود را در سال ۱۳۱۰ با عنوان درباره «ایران و غرب» به دانشگاه پاریس ارائه کرد؛ پایاننامهای که پیوند بین ملتسازی و مقررات لباس پوشیدن را جمعبندی میکرد. او فصلی تحت عنوان «رهاسازی و یکپارچهسازی احساسات ملی» را با سرزنش روحانیت آغاز میکند. سیاسی میدانست از عناصر سنتی مقاومت روحانیون هستند. علیاکبر سیاسی در این فصل مینویسد: عواملی چون «نگرشهای ارتجاعی» روحانیت، علت کاهش نفوذ معنوی آنها در جامعه ایران بود، آمیختگی احساسات ملی و مذهبی که ماندگاری ایران را بهعنوان یک ملت تضمین کرده بود، با الغای خلافت عثمانی در ۱۹۲۴ و تضعیف احساسات مذهبی در ایران، دیگر منسوخ شده بود و ملیگرایی باید مورد تشویق و حمایت قرار میگرفت. به عقیده وی اقداماتی مانند متمرکزسازی نظامی کشور و یکسانسازی لباس لازم بود که از طرف رضاشاه صورت گرفت. در مورد یکسانسازی لباس و پیوند آن با ملیگرایی باور داشت ایرانیها که چیزی نزدیک به ده، دوازده میلیون هستند بهرغم اینکه از یک نژاد و چند استثنا از یک زبان و مذهب هستند به تشکیل گروههایی خو گرفتهاند که فاصلههای زیاد و وضع بد جادهها آنها را از هم جدا کرده و باعث ناهمگونی آنها شده است. هر یک از آنها شعائر، آدابورسوم و لباس خود را دارند. لرها، کردها، ترکمنها، بلوچها و... لباس پوشیدنشان آنقدر مختلف و متنوع است که برایشان سخت است که یکدیگر را متعلق به یک کشور بدانند.
علیاکبر سیاسی اعتقاد داشت که
لباس ملی به توده مردم کمک میکند که احساس کنند به یک واحد ملی پهناور و نه یک عشیره خاص، تعلق دارند
حرف بدی نیست ولی این همه ماجرای وحدت ملی نیست شاخصه ها و ملاک های مهمتر دیگری هم دارد که مورد غفلت واقع شده است.
البته شاید این ویژگی مشترک به دلیل ظاهری و قابلرؤیت بودنش، برای گروههای گوناگون ایرانیان نظیر لرها اترکها، کردها، بلوچها و عربها و...، که عادت داشتند به همدیگر به چشم رقیب و گاه دشمن بنگرند، همدلی را به ارمغان میآورد و باعث میشد که دست کم یکدیگر را رقیب هم فرض نکنند. اما خیلی ساده لوحانه است که آن را ملاکی برای اتحاد ملی قلمداد کنیم !
نگاهی ساده انگارانه به اقوام ایرانی بود.
علی اکبر سیاسی باور داشت کهر اگر اقلیتهای مذهبی در کشور به احساس ناامنی در روابط خود با یکدیگر و هممیهنان مسلمان خویش خو گرفته بودند، این تا حدی به ویژگیهای مشهود لباسهایشان برمیگشت.
علیاکبر سیاسی معتقد بود که تقلید از ظاهر اروپاییان حتما به پذیرش عقاید اروپاییها نیز کمک خواهد کرد و ایرانیها با رها کردن قبای بلند، عبا و همه آنچه مأمن سنتگرایی باشد، حتما تسلیم پیشروی تمدن غربی خواهند شد و خود را بدون شرم و اجبار به دست آن خواهند سپرد
تفکری که نهایتا غلط از آب در آمد.
در دوره پهلوی اول، لباس متحدالشکل از مظاهر غربی اقتباس شده بود و بهعنوان یکی از مظاهر تمدن جدید تلقی میشد.
دولتمردانِ پهلوی بر این عقیده بودند که این اقدامات جامعه ایران را از سنتها و آداب پوشـش و نوع پوشش محلی به میزان قابل توجهی دور میکند.
حاصل این دوری نیز پذیرش تدریجی عقاید و افکار همراستا با مدرنیزاسیون مدنظر دولت خواهد بود.
سخن آخر :
مدرنیزاسیون موردنظر رضاشاه سرابی بیش نبود.
اصلاحاتی که انجام داد مثل همان پوشاک ظاهری بود نتیجه اینکه حتی اقدامات پسرش هم کارگر نشد و نهایتا بادآورده را باد برد و دودمانش در بهمن ۵۷ فروریخت
چون او بجای مدرن کردن افکار جامعه و مستحکم کردن پایه هاب دمکراسی ... اساس استبداد را پایه گذاشت تا پسرش درست به همان راه خطا رود که نتیجه ای جز سقوط در پی نداشت
ارزشهایی چون سکولاریسم همچنان بصورت یک رویا و آرزو در ذهن نخبگان و اندیشمندان باقی مانده است و نمود خارجی ندارد.
پهلوی اول و دوم بجای تحکیم دمکراسی وقت خود را صرف ایجاد تغییرات ظاهری و سطحی کرد. حتی اقدامات اساسی که کردند بدون مردم سالاری پشیزی ارزش نداشت.
روند تکخطی درزمدرنیزاسیون شکست خورد.
روندی که گذر زمان بیاثر و پوچ بودنش را نشان داد.
کلاه لبهدار پهلوی که بعدا معلوم شد خیلی ناشیانه و بدون مطالعه انتخاب شده ! چون این کلاه درواقع کلاه نظامیان دون پایه فرانسوی بوده!انتخاب اشتباهی بوده.
برای جبران این گاف بزرگ آن را با کلاه تماملبه (موسوم به کلاه شاپو) جایگزین کردند.
کلاه نمدی زشت و بی قواره که معلوم نبود کاربردش چیست ؟! چون لبه نداشت تا صورت را از آفتاب محافظت کند و با شرایط اب و هوایی ایران خیلی تناسب نداشت تبدیل به کلاه شاپوی شیک و لبه دار شد
کلاه سنتی مدرن شد ولی اندیشه ای که درون آن کلاه بود همچنان سنتی و عقب مانده باقی ماند
ما این عقب ماندگی از مدرنیسم را همچنان بعد از ۹۶ سال بعد از ان ماجرا شاهد هستیم
این بار با ۱۸۰ درجه تغییر جهت
با همان جهالت با همان سطحی نگری و زورگویی
برچسب:
نویسنده: علی رنجبر