يكشنبه 4 تيرماه 1396
امروز روز پركاري داشتم . تو واحد كلي كار داشتم كه همزمان همه رو انجام دادم و رفتم امور اداري چند دقيقه اي معطل شدم تا مسئول امور اداري اومد تا با گرفتن وام پس اندازم موافقت كنه ( البته اين وام تنها واميه كه به كسي ربطي نداره و خودم درخواست ميدم ولي چون ميخوام قبل از پايان ماه بگيرم بايد نامه علي الحساب رو بنويسم )
... بعدش خانوم منشي نبود . برگشتم واحد و دوباره يه مقدار كارها رو انجام دادم تا يه ساعت بعد كه رفتم و منشي هم اومده بود و نامه رو سريع گرفتم و بردم مالي و ديگه گفتن برو مي ريزيم به حساب ...
فكر كنم ديگه به امروز نمي رسه وميره براي دو روز ديگه بعد از تعطيلات عيد فطر كه انشاله بفرستمش براي امين ..
امين هم از تهران زنگ زد براي تعطيلات دارن ميرن ازنا و آقا و مامان هم اونجا هستن ... مي خواست بدونه منم ميام يه نه ؟ گفتم معلوم نيست شايد رفتم .
اسي زنگ زد و اونم پرسيد كه تعطيلات كجا ميري ؟ گفتم منكه فعلا برنامه اي ندارم ... ( خب اگه منم مثه ايشون و اپتيما داشتم با مهناز خانوم ماشين رو آتيش مي كردم و ميرفتم مسافرت !)
ازش دعوت كردم كه اگه دوس داشت براي تعطيلات بريم سمت ازنا
فرصتي هم دست داد تا با آقاي محمدي امور اداري صحبت كنم نامه اي كه داشتم در مورد اپريزال رو بهش دادم و قول داد كه اگه كتاب منتشر بشه يه هزار تايي اش رو انتشارات شركت برداره ... اگه اين اتفاق بيفته خيلي عاليه .
برچسب:
نویسنده: علی رنجبر